در کارگه کوزه گری رفتم دوش دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
برای تو می نویسم برای تویی که می دانم می خونی این کلمات رو هر چند که زیبا نیستند برای تویی که مست هواتم برای تویی که منگ خاطراتت هستم برای تو تو عزیزترینم برای تویی که شاید به خیال خام خیلی ها رفته باشی اما هرگزم یاد تو از نقش دل و جان نرود این روز هوای شهر ناز رو کرذم هوای حافظ هوای اون نیمکت خالی روبروی قبر ها رو سومی بود یادته!!! هوای دست تو دست و نفس در نفس بودن رو یادته!!! باغ ارم رو یادته نشستیم رو اون سنگ سرد و نگهبانها همه رو بیرون کردن و ما موندیم یادته کوچه پایینی باغ ارم رو گشت زدن های ما یادته اون دختر با ماتیزش رو که چه حاج و واج ما رو نگاه می کرد یادته می گفتی من سوغاتی خیلی دوست دارم یادته یه بار اومدم شیراز و و سعادت شهر بود که بهت گفتم دارم میام یادته ... اون جنگل های نرسیده به شیراز رو یادته اون دیدار رو تو باغ ارم من همه چی یادمه تو رو یادمه و تو رو در هوایت بی قرارم بی قرارم روز و شب سر ز کویت بر ندارم بر ندارم روز و شب رضای تو شیرین جونم سلام خوبی نمی خوام زیاد وقتت رو بگیرم فقط یه چیز دلم برات تنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ شده آخه چی کار کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم ستاره جان من حتما مثل خیلی ها طبع شعر و شاعری ندارم تا دلت رو با خودم ببرم اما دوستت دارم اول مطلب رو با شعری از خواجه شهر ناز شروع می کنم ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد دل رمیده ما را انیس و مونس شد نازنینم فردا روز تولد 24 سالگی شماست مهربانم، انیس من مونسم مرضیه من شیرین ترینم کیمیای هستی من تولدت مبارک روزگارت خوش دوستت دارم ببخش که نمی تونم برات شعر ناب بگم اما با خلوص نیت و عاشقانه برایت از دیوان حافظ فالی گرفتم عزیزم باز هم تولدت مببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببارک سلام دوستات خوبم عزیزانی از جنس گل نرگس و یاس من امروز حالم خیلی خوبه یه جورایی میزون هستم خوب سال نو شده لباسها تازه شده دلا شیدا شدن و پرنده ها دارن می خونن پس چرا حالم خوب نباشه از همه کامنتهایی که هم گذاشتید ممنونم اشالله تلافی کنم براتون یه تشکر ویژه از الاهه نارنجی خانوم که دمش گرم و من نفر سومش بودم اره حافظ راست می گه : که غم ها سر آید یه تشکر هم بکنم از یکی از عزیزان گل که مرحمت فرمودند و کفتند که من یه چیزای نوشتم که دیگران بهم ترحم کنند دست شما هم درد نکنه هر چه از دوست رسد نیکوست (اینهم چند تا بوس گل واسه اون عزیز ) خوب چه خبرا خوش می گذره!!! اونهایی که اون عقب هستند حال می کنند؟؟؟؟ شاید فکر کنید از شیرین جانم خبری شده نه نه والا هیچ خبری ندارم اما امیدوارم هر جا که هست دلش شاد بشه و ایام به کامش باشه راستی شیرین جان فکر کنم امسال هم مثل هر سال برید مشهد خوب انشاالله که سفر بی خطر باشه و برای ما هم دعا کنیا الان هم می خوام عکس های سفر آخرت یعنی عید 90به مشهد رو ببینم راستی دوباره نری یا اون خانومهایی که چادر می دن واسه نازکی چادرت دعوا کنیا بی خیال هر کسی نون دل خودش رو می خوره جاتون خالی الان کلی شنگولم و می خوام بعد مدتها یه سیگار آتیش کنم و لذت حالم رو ببرم آخه گذشته ها رفتند و آینده رو هم که ندیدیم حالش رو ببرید و خوش باشید!!!!!!!!!!!!
پیامک دادم زنگ زدم آنقدر بیخبر بودم تا ... یادتونه قدیما یه عکس بود که یه قلب تیر خورد رو نشون می داد اینبار قلب من تیر می کشید عرق سرد تنگی نفس انگاری قفسم تنگ تر شده بود و نفس ها به شماره افتادند اما همچنان بیخبر مثل الان!!!!!!!!!!!
بی خبر بودم نمی دانستم به لحاظ فیزیولوژیکی درونم چی می گذرد فقط می دانستم دلم تنگ است اما نمی دانستم که رگ های قلبم هم تنگ شده آنها هم بی قرار عزیزی بودند و هستند!!! آهای مردم بدونید: حتی دریغ از یک پیامک یا احول پرسی بعد از این همه درد
من نیز به چله خزیدم اما نه دلخواه خود به اصرار طبیبان!! فصلهای چله نشینی را باز خواهم نوشت. الان حالم هنوز خوب نیست ! استنت های اضافی قلبم اذیت می کنه!! این قلب دیکه شده عاریه!! بی خیال حالا که می تپه حالا کم و زیادش ممکن نیست. شدم چینی بند زده!!
نمی دانم اهل چه فرقه و آیینی هستی نمی دانم عالم هستی را چگونه می نگری نمی دانم خدا را می شناسی یا نه شاید یهودی باشی شاید اهل صلح و دوستدار مسیحیت باشی شاید از اهالی سنت و حنفی و شافعی باشی شاید هم وهابی دو آتشه که کشتن پیروان علی برایت فضیلت باشد شاید هم شیعه معتقد به آل رسول باشی نمی دانم امروز که این مطلب را می نویسم سالروز عروج مردی از خاندان علی است کاری ندارم که او امام است هست یا نه اینها همه نظرات خصوصی من و توست و هیچ کس حق تفتیش عقاید را ندارد(بند قانون اساسی) نمی دانم تا کنون چشمت به منظره جایگاه ابدی افتاده است یا نه!! نمی دانم تا کنون از چند قدمی دیده ای مردمانی که چنان دست بر سینه و چشمان به زیر عرض ارادت بر امیری دارند که گویا هم اکنون در برابر چشمانش به عذر ایستاده اند ، نمی دانم دیده ای چشمان اشک باری که هر یک نیتی خواه مادی و خواه معنوی در دل دارند و با بغضی غریب اورا می خوانند. نمی دانم دیده ای مردمانی که وقتی از صحن حرم خارج می شوند با گامهایی به عقب چنان نرم و آهسته قدم بر می دارند که مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهاییشان. نمی دانم تا کنون از مسیر نیشابور به مشهد رفته ای وقتی که از بلندی مشرف به شهر چشمت به گوشه ای طلایی رنگ از شهر روشن می گردد زنگ صدایت گر می گیرد و دلت حری می ریزد پایین. نمی دانم نمی دانم در زندگی خود به دو محل که تا کنون رفته ام چنان دلبسته ام گه گویی جزئی از وجود من هستند چنان مقدس و والا که با هیچ کلامی متصور نیستند . اول صحن دلنواز رضا که نامم را ازو به ودیعه گرفته ام دوم سرسرای پاسارگاد نمی دانم چه بگویم الان که می نویسم این مطلب را چنان سرم می چرخد که گویی دنیا چرخ و فلکی گردان است و من مرکز آن. نمی دانم یادت هست رفته بودی مشهد و برایم عکس گرفتی !! یادت هست ازت پرسیدم کجایید و شما گفتید فردوس و من با طوس اشتباه گرفتم . یادت هست گفتم سلام من را به مهدی اخوان ثالث برسان !! یادت هست گفتم تا 18 فروردین که زاد روز توست بر نخواهی گشت!! یادت هست روز آخر اسفند با چه بغضی از هم خداحافظی کردیم و گفتیم وای خدایا 18 روز را چه کنیم خود یک عمر است و بس !! حالا چه بگویم دلبندم!! می دانی چند 18 روزها گذشته!! می دانی چه حال و احوالی دارم!! می دانی کجا هستم و کجا هستی!!!! دلبندم نازنینم مهربانم رضایت خود را از تو اعلام می دارم و تو را می بوسم . بغضم را نثار کبوتران حرمی می نمایم که می دانم با قطره های اشک در آن برای سلامتی من دعا کردی!! چنان دوستت می دارم که گویی در لحظه لحظه رضایی تو رضایت هستم و بس . یادت باشد مهربانم رضای تو همیشه رضای توست ولو در غربتی بس قریب. مهربانم دیگر عرضی نیست تورا به رضایی می سپارم تا در پناه خدایش آسوده باشی و سلامت و با صلابت. وسلام نامه تمام رضا عاشق دختری شدم هستم و خواهم بود از دیار ناز روزی از روزهای خدا به مرا از خود راند التماس کردم خواهش کردم تمنا را به حد اعلا رساندم اما... دلش پریده بود هوسش زده بود بالا دست آخر به فحش و ناسزا رو کردم و نیمه از آنچه در دوران آموخته بودم نثارش کردم . . گذشت ایام . . دیروز وقتی با او صحبت کردم به من گفت که سرگشته کسی دیگر است در همین حال و احوال بودم و مبهوت و گیج در حد اعلای کلمه بعد از 2 ساعت به او زنگ زدم 1بار 2 بار . . 36 بار 37 بار (مشترک مورد نظر در حال مکالمه می باشد) بعد از 3 ساعت پیامک داد همه حرفهایم شوخی بود!!!! بود یا نبود نمی دانم اما گفتم باورت دارم چون مریض توام دوستان شرح پریشانی من گوش کنید نمی دانم نمی دانم تمام دیشب را در افکاری شوم بسر بردم مثل یک زن حامله ویار یار را دارم وای خدایا اگر شوخی نباشد چه باید کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خدایا مریضم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دیدید حالا کلام این روزهای مرا کم کم دارم محو می شوم ساقیا فنجان قهوه قجری یا بهتر بگویم جامی لب ریز از زهرم آرزوست (لطفا نگید که بی خیالش شو رفته رفته است که متنفرم از شنیدن کلیشه ها)
هر چقدر زور زدم که از سر انگشتانم کلامی بروید نشد که نشد انگاری که زدیم تو کویر و جاده خاکی شانس آوردم که دوستی این مطلب را برام فرستاد می دونم که تکراری اما به دلم نشست . تا رویشی دوباره فعلا!!! به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ... خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده… زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد… آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ... و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند… به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمیتوانستم بادوستانم باشم و آنها را درآغوش بگیرم... بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ... فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را … از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم… زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که … صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...! . . . خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد … و من به شکرانهاش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که… در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم : هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم… قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم … هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم… زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم … و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم… . . . امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند: رنگین کمانی به ازای هر طوفان… لبخندی به ازای هر اشک… دوستی فداکار به ازای هر مشکل… نغمه ای شیرین به ازای هر آه… و اجابتی نزدیک برای هر دعا… سخن آخر آن كه عيب کارم در اينجاست که من … «آنچه هستم» را با «آنچه بايد باشم» اشتباه ميکنم! خيال ميکنم كه آنچه كه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه كه هستم نبايد باشم. پی نوشت ۱: بازهم شب و بیداری و خیال یار ، چقدر زیبا شده بودی تو زیبا تر ناز تر و مهربان تر از همیشه یادته کفتم می آم در خونتون زنگ می زنم اومدم (چه سبکبارم حالا) پی نوشت ۲: امروز زاد روز خواهر مهربانم است ، دلم می خواست امروز او را در آغوش بگیرم و بهترینها را تقدیمش نمایم خواهر مهربانم خواهری از نور و آتش خواهری به دلسوزی مادر خواهری با احساس های ناب خواهری با دل به وسعت دریا خواهری با خروشی از جنس رود خواهری با طراوت بهاری خواهری با حس رنگین کمان امروز سالروز تولدش است دختری از زمستان با دلی بهاری مهربان خواهر هزاران هزار هوایت شاد دلت بی غم توی ده شلم رود حسنی تک و تنها بود هیچ که اونو نمی دید نه فلفلی نه قلقلی نه مرغ ناز کاکلی هیچ کی بهش نگاه نکرد یه روزی از همین روزا سر می زاره اون ور دنیا شاید یکی پیدا بشه واسش شعر و آواز بخونه غزل های ناب بخونه دستشو بگیر پاشه از سرنوشت جدا شه حسنک قصه ما خیلی دلش گرفته از روزهای خوب خوبی چیزی براش نمونده دلش می خواد آزاد باشه رها از هر چی بند باشه غذا بخوره تند و تند صورت نشوره هر روز صبح دلش می خواد تو چت روم مخ بزنه چه آسون یادش افتاد قدیما می رفت پی جوجه ها بغل می کرد ، می بوسید پرش می داد می دوید الاغ کدخدا رو سوار می شد هی می کرد یورتمه می رفت کیف می کرد دلش گرفته حسنی به خودش می گه : حیونی " کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری دست رو موهات کی می کشه وقتی منو نداری" ای وای طفلک خل شده یکمی شل و ول شده موی بلند لباس کثیف روی ترش (تو روش) دست سیاه واه واه واه حسنی یه بار عاشق شد دلداده و شیدا شد دلش می خواست هوار کنه همسایه ها رو صدا کنه دوون باشه تو دشت کوه جوون باشه تا پای جون دلش می خواست فال بگیره نه نه بی بی رو شاد ببینه دلش می خواست شعر بشنوه غزل های ناب بشنوه دیگه نرفت تو کوچه ها گوشه خونه کز کرد ننه مرضیه رو جلز کرد شبا می روفت روی بوم حرفها می زد با یه بوم اسب سفیدش زین نداشت حسنی یه پاپاسی نداشت دلش می داد گواهی می بینتش یه ماهی بچه های تو کوچه دلشون گرفت از نبودش رفت و هی داد زدن ننه حسنو صداش زدند طفلی الاغ کدخدا دلش یکم یورتمه می خواست اهل ده و آبادی دلشون حسن شیطون می خواست حسنی عجب حالی داشت نمی دونی چه احوالی داشت غذا نگو اه ، اه ، اه صورت نگو وه وه و ه دلش چایی شیرین کی خواست یکمی هم ترشی می خواست دلش می خواست شیرین خانوم نومزدشو جار بزنه بره تو کوچه داد بزنه اما شیرین دلش نخواست حسنی رو شیطون ببینه واله و شیدا ببینه دلش نخواست نومزد باشه دلبسته حسن باشه همش بهونه می گرفت سراغ شهر رو می گرفت بهش می گفت تو بو می دی یه بوی بی حالی می دی کم بره رو بغل کن تخم مرغ ها رو جمع کن دلش می خواست شهری باشه مند بالا تیتیش باشه شلوار چکمه بپوشه لباسای تنگ بپوشه سفید آب و سرخاب بزنه تتو های ناب بزنه دلش می خواست رها باشه فارغ از هر چی عیب باشه دلش می خواست تو چت روم حرف بزنه با این و اوون دلش می خواست سیاسی شه شعر های مشکی بخونه آخر یه روز تنگ غروب رفت و دیگه اون نبود رسید به شهر و خونه هاش از دور دیدش چند تا آقا کامبیز و مهران و علی شهرام و شهیاد و ولی همه بهش سلام دادند شماره های رند دادند سینما و پارک و تاب بازی بازی های یواشکی حسنی به دنبالش اومد رفت و عاقبت پیداش کرد سلام کرد و اونو شناخت علیکشو جواب نداد حسنی که مات بود و گیج شاخاش زد بیرون مثل هویج یهو یکی پیداش شد دست خانوم رو فشرد صدا کردش خانومی امشبو با ما می مونی حسنی می خواست خفش کنه دلش می خواست لهش کنه یهو خانوم صداش کرد آی بچه داهاتی آدم خنگ و خاکی حالا دیگه من آزادم از تعلق بی زارم برو دیگه پیدات نشه کسی عاشق صدات نشه من اینجا کلی یار دارم عاشق سینه چاک بسیار دارم دلم تو رو نمی خواد تو بو می دی بوی دهات حسنی دلش شکسته بود مبهوت و خنگ سرگشته بود برگشت تو شلم رود حسنی تک و تنها بود پی نوشت ۱: باز هم پرواز باز هم نفس کشیدن در هوایی که بازدم توست بازهم اشتیاقی در سرحد مرگ بازهم عبور از آسمان شهر ناز باز هم دلهره ، عصبیت احساس نیاز بازهم پیامک های بی جواب باز هم دلی که تپید به یاد یار مهربان!!! پی نوشت ۲: تو که با ما سر یاری نداری چرا هر نصف شب آیی به خوابم!!!! پی نوشت ۳: قالب وبلاگ رو عوض کردم تا دوستان عزیز راحت تر و بدون چشم درد بخونن نوشته ها رو (توصیه آبجی سایه بود) در ضمن دوستان مهربانم بشتابید برای شمارش جوجه هاتون یلداتون مبارک این هم لینک یه فال حافظ: http://www.persiancards.com/clip-viewyalda.htm حسین نامی بلند آوازه بر تارک تاریخ حسین نامی که با افکار هر آزاده ای عجین است حسین فردی که مظلومیت افکار و منش او بیش از مظلومیت نامش است حسین !! حسین!! حسین!! سلام بر تو باد ای اسطوره آزادگی و سرور همه اندیشمندان آزاده دنیا!! حسین جان هرگاه خواسته ام از تو بنویسم حمله رعد آسای کلمات و چنان ذهنم را پر می کند که انتخاب آنها برایم سخت می شود. حسین جان وقتی برایت آهسته آهسته و در خلوت خود مویه می کنم چنان سبک کی شوم که با نسیمی از جای کنده می شوم. حسین جان تو برای من فقط در محرم نیستی در جای جای و در تمامی اوقات با یاد تو یاد افکار تو روزگار می گذارانم. حسین جان هر وقت که تنها باشم یاد علمدار تو اشکهای مرا جای می کند و بغضم را می شکند. حسین جان در عاشورای تو و خاندانت چنان محو آزادگی تومی گردم که گردش ایام برایم هیچ است. حسین جان هر گاه تو را یاد کردم و با تو بودم تو نیز با من بودی و تنهایم نگذاشتی. حسین جان علمدارت بیش از آن علمدار سپاه بی سرباز تو باشد علمدار وفا داری و معرفت است. حسین جان خواهرت بیش از آن غمخوار تو باشد منادی آزادگی و خونخواهی تو است. حسین جان یارانت بیش از آنکه در راه مبارزه برای جان تو شهید باشند کشته شعور و بینش ناب انسانی هستند. حسین جان سردار سپاهت حر بیش از آنکه متبه از کرده خود باشد شرمگین مرام دلنشین توست. حسین جان کودکانت بیش آنکه محتاج نوشیدن آب باشند ، نیازمند نیوشیدن چشمه معرفت تو بودند. حسین جان آنان که مراسم حزن تو را عربی و وارداتی می خوانند بویی از انسانیت نبرده اند. حسین جان آنان که در مراسم تو به سخره به عزادارنت می نگرند از خود غافلند. حسین جان آنان که حضور هم وطنی مسیحی را در تکیه عزای تو محال می دانند از واقعیت می گریزند. حسین جان آنانکه مراسم عزای تو به شوی لباس و مد بدل کرده اند ، فلسفه معرفت و احترام را گم کرده اند. حسین جان آنان که مجلس حزن تو را به آکادمی صدا و ساخت آهنگ بدل کرد ه اند گم شدگانی در بطن تاریخ هستند. حسین جان آنان که تو را خارجی و عرب می خوانند بویی از آزادگی و آزادی خواهی نبرده اند اینان خود شیفتگانی هستند که چشمانشان بر نور وجودت حساس هستند اینان شب کورانی هستند که یارای دیدن حقیقت را ندارند. حسین جان از تو نگاشتن تمامی ندارد . حسین جان تمامی کلمات دنیا در وصف آزادگی تو قاصر هستند . حسین جان شرح دلدادگی و شناخت معرفت تو از توان همه خارج است. حسین جان هرگز مباد که از بزم عزاداری تو دور باشم ، با خدایای اگر روزی نام حسین و یارانش دل مرا آتش نزد آن روز مرگ مرا فرا رسان . حسین جان با نام و یاد خدایت آرام دارم و با نام تو و آزادگی شور شعف من صد چندان می گردد. سلام من بر تو ای خون خدا ، خونی که به زمین نریخت و به آسمان رفت. پی نوشت ۱: تاسوعا و عاشورا نزدیک است!!! بشتابیم تا شاید به اندازه جرعه کف دست از این معرفت خانه نوش کنیم ، به امید روزی که سیراب معرفت گردیم. التماس دعا پی نوشت ۲: حال خوبی داشتم شب عاشورا و ظهر روز محشر ، دلم پرکشیدن می حواست ، دلم رهایی از هر چه بند و سد می خواست، دلم اشک به پهنای زنده رود می خواست ، دلم آرزوی همه شماها رو می خواست . دوستان خوبم یاد شماها هم اونجا با من بود یاد دوستانی مثل : شیرین ،امید گرمک، اسکارلت،امید عبادی،سایه بانو، مرجان خانوم، پاپتی ، آقای کیوان، خانوم الاهه نارنجی ، ترانه ،حوا ،ابراهیم ، رها ، عمران به قول نیمای عزیز: گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم سلام شيرين جان مي خواهم نا مه اي برايت بنويسم از غمهايي كه در دل من و توست بگويم، مي خواهم برايت درد دل كنم درد دلي از جنس حوادث دل تو و من ، نمي دانم چرا وقتي كه از 5 شنبه گذشته فکر نوشتن اين نامه در ذهنم شكل گرفت ياد فيلم آژانس شيشه اي افتادم و ياد نامه نقش پرويز خان پرستويي به همسرش افتادم يادت هست در نامه همواره جمله اي تكرار مي شد فاطمه فاطمه جان بود و چقدر متن و صداقت نگاشته شده اين نامه بر جانم نشست در اين دو روزه همواره متن نامه اي كه مي خواهم برايت بنويسم را در دنياي خيالم مرور كردم ، دلم مي خواهد با فريادي خموش اين كلمات را فرياد كنم، كاش وقتي كه اين نامه را مي خواني حس و هوايي آفتابي داشته باشي هر چند هم اكنون هواي ايجا برفي و سپيد مي باشد. شيرينم شيرين جان نمي داني وقتي دستانت محتاج دستاني است كه سرماي دستانت را لمس كند دلم مي خواهد چنان پر بكشم و دستان تو را در دستانم بفشارم و تمام حرارت وجودم را نثارت نمايم. شيرينم شيرين جانم نمي داني وقتي كه لبانت حسرت بوسه اي از عشق را طلب دارد دلم مي خواهد بوسه اي از جان نثار گونه هايت نمايم و آرام لبانت را ببوسم. شيرينم شيرين جانم نمي داني وقتي آغوشت تمناي آغوشي پر ازمهر را دارد دلم مي خواهد پر بكشم و چنان تو را در آغوش خود محو نمايم كه من و تو با هم يكي شويم. شيرينم شيرين جانم نمي داني وقتي بازوانت تشنه فشار دستان و بازواني مردانه است چقدر دلم مي خواهد تمام وجودم را نثارت كنم. محبوبم نمي داني وقتي اشك در چشمانت حلقه مي بندد دلم مي خواهد تمام دريا ها را بخشكانم تا غرق در اشك هاي نازنين تو دست و پا بزنم. نازنينم نمي داني وقتي غمگين از بي توجه اي نامرداني هستي كه تو را نمي بينند دلم مي خواهد تمام اسخوانهايشان خرد كنم و خاكستر تنشان را بر باد بسپارم تا ديگر كسي جرات نديدن تو را نكند. مهربان زيباي من وقتي تنت را عاري از حس خواستن و هوس مي بينم دلم مي خواهد تمامي هوس هاي دنيا را به پايت قرباني نمايم. زيباي استوار من وقتي دلت را خالي از حس دوست داشتن مي بينم دلم مي خواهد تمامي عشق هاي دنيا را يكايك در برابر سر ببرم و خون تمامي عشاق را نثار يك بار شنيدن دوستت دارم ها بكنم. شيرينم شيرين جانم غمي كه در دل توست چنان سنگين و وزين است كه رستم دستان نيز از پس برداشتن آن بر نمي آيد ، دلم مي خواهد پاهايم را ستون خيمه دلت نمايم تا تو در پناه استواري استخوان هاي تنم دمي آرام بياسايي. دلنوازم وقتي كه صداي تو كه موزون ترين صداي آفريده شده خدايست كه عاشق زيباييست دلم مي خواهد صداي تمامي مرغان و هزاران هستي را در بطن بخشكانم كه نداي داوودي تو در سراسر گيتي طنين از شور بپا كند. شيرينم شيرين جانم نمي دانم وقتي تن بيتاب تو را خالي از حس هم آغوشي و شهوتي داغ از تن عشق مي بينم دلم مي خواهد تمام بكارت هستي را به پايت بريزم تا ديگر كسي نتواند لذت با هم بودن را بچشد. شيرينم شيرين جانم وقتي دلگيري و تنها دلم مي خواهد تمامي عشاق و دلدادگان عالم را از حظ دوست داشتن محروم نمايم تا تمامي دنيا در حسرت تنهايي غمبار تو بگريد. آه شيرينم شيرين جان من دلم مي خواهد قبلگاه تمامي سجده هاي دنيا را به سوي تو بگردانم تا تمامي عالم شاكر وجود دلنشين تو باشند. شيرينم شيرين جانم وقتي مي بينم كه دل تو در حسرت بودن مي سوزد دلم مي خواهد تمام هستي خود را سهم شمع وجود كنم تا تو بيارامي و من برايت بسوزم. شيرينم شيرين جانم دلم مي خواهد از شرمندگي سر بر خاك بياسايم و چنان در بيابان حيران شوم تا خوراك شن هاي بيابان شوم اما نبينم كه تو چنان پريشان حال و مغموم باشي. شيرينم شرمنده ام از دوري ها شيرينم شرمنده ام از ناكامي ها شيرينم شرمنده ام از دلتنگيها شيرينم شرمنده ام از نبودنها شيرينم شرمنده ام از بي محبتي ها شيرينم شرمنده ام از ديده نشدنها شيرينم شرمنده ام شرمنده ام كاش زمين دهان باز كند و مرا در خود فروكشد تا غم چشمان تو را نبينم من ربات نيستم چشمان من سلول هاي الكتريكي نيستند من با چشمانم رنگ ها و زيبايي ها را مي بينم ذهن من از صفر و يك نيست ذهن من سرشار از خوبيهاست من ربات نيستم بيني من سنسور و ديتكتور بو و دود نيست شامه من بوي خوش زن را مي فهمد لبها و دهان من پورت تغذيه الكتريكي نيست من با لبهايم بوسه ها نثار لبها و گونه هايت مي نمايم من ربات نيستم شعور من ناشي از سي پي يو دو دو هسته اي نيست من شعورم را با پرواز پروانه ها كسب مي نمايم قلب من را با جريان الكتريسته كاري نيست قلب من با ياد و خاطره تو همچنان پرتوان مي تپد من ربات نيستم حافظه من نياز به صفحات سيليكون ندارد نقش روي تو نقش بسته در بستر حافظه من ربات نيستم تن من از آلياژ فلزي ساخته نشده است تو در پوست و استخوان مني بازوانم گرچه چون پولاد سخت است اما براي تن تو بالشي از پر قو خواهد بود من ربات نيستم پوست تن من از روكش كرم و نيكل نيست من مي توانم تن آتشين تورا حس مي كنم من قابل برنامه ريزي نيستم برنامه دل مرا تو نوشته اي از ازل تا ابد من ربات نيستم حافظه من موقت نيست كه با قطع برق بپرد لحظه لحظه با تو بودن را در خود ذخيره دارم من با شادي كودكي در پارك شاد مي گردم و با غصه هاي رهگذران دلم مي شكند من ربات نيستم وقتي تو را مي بينم شعف وجودم را فرا مي گيرد وقتي به تو مي انديشم روحم تازه مي گردد وقتي خطر را در كنار تو مي بينم دلم مي سوزد وقتي كه مي خواهم ببينمت قلبم تند تر مي تپد من ربات نيستم من نميتوانم تو را در آغوش ديگري ببينم من نمي توانم ببينم پاي در آتش مي گذاري وقتي مرگم فرا رسيد مرا بازيافت نمي كنند مرا كفن پيچيده و چون لاشه اي به خاك مي سپارند من چون ققنوسي از پيكر بي جان خاكي باز خواهم زاده شدن من ربات نيستم روزي كه به تو گفتم مرا خواهي ديد با تن پوشي سپيد در گوري سرد و نمور من اگر دل كندم دل نبريدم من اگر تنهايم، تنهايم پی نوشت: برای کسی که از او گذشتم به خاطر او . بدان و باور داشته باش که من ربات نیستم من نمی توانم در برابر دیدگان ببینم تو خود را فنا می کنی!! شاید این آخرین مطلبی باشه که می نویسم اگر مرا زنده نگذارد این درد جگر سوز شاید نفسی بیاید اما دیگر حسی در من باقی نخواهد ماند اگر... Format C/U/Q
اکنون که پیدا کرده ام، بنشین تماشایت کنم
الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم
گل های باغ شعر را زیب سراپایت کنم
بنشین که با من هر نظر، با چشم دل، با چشم سر
هر لحظه خود را مست تر، از روی زیبایت کنم
بنشینم و بنشانمت آنسان که خواهم خوانمت
وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم
بوسم تو را با هر نفس، ای بخت دور از دسترس
وربانگ برداری که بس! غمگین تماشایت کنم
تا کهکشان، تا بی نشان، بازو به بازویت دهم
با همزمانی، همدلی، جان را هم آوایت کنم
ای عطر و نور توامان یک دم اگر یابم امان
در شعری از رنگین کمان بانوی رویایت کنم
بانوی رویاهای من، خورشید دنیاهای من
امید فرداهای من، تا کی تمنایت کنم
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که دربند توام آزادم
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

